سيد علي اكبر قرشي
536
مفردات نهج البلاغه ( فارسى )
خ 182 ، 261 « يفاع » : تلّ يا مطلق بلندى است سفعاء : تكهّء سياه جمع آن سفع است يعنى پاك و منزهّ است خدائى كه بر او مخفى نمى ماند ظلمتى در بقعههاى زمين و نه در بلندى كوههاى سياه مجاور همديگر . سفف : سفيف : پرواز پرنده در روى زمين و اسفاف : پائين آمدن آن كه گوئى پاهايش به زمين مى رسد : « سفّ الطائر سفيفا : مرّ على وجه الارض . . . و اسفّ : دنا من الارض . . . » به طور كنايه در انسان نيز به كار رود ، از اين ماده چهار مورد در « نهج » آمده است ، در جريان شوراى شش نفرى عمر بن الخطاب كه در خطبه شقشقيه از آن مى نالد فرموده : چون عمر از دنيا رفت خلافت را در جماعتى قرار داد كه به گمان او من يكى از آنها را هستم . « لكننّى اسففت اذا سفّوا و طرت اذ طاروا » امّا من پائين آمدم آنگاه كه آنها پائين آمدند و پرواز كردم آنگاه كه آنها پرواز كردند ، يعنى در فراز و نشيب آنها قرار گرفتم . دربارهء ابر فرموده : « ارسله سحّا متداركا قد اسفّ هيدبه » خ 91 ، 133 ، آن را پى در پى متلاحق فرستاد كه گوشه و دامنش پائين آمده است هيدب بر وزن جعفر است . « سفائف » جمع سفيفه به معنى منسوجات است چون سفيف به معنى بافتن نيز آمده است : « سفّ الخوص : نسجه » در وصف داود عليه السلام فرموده : « فلقه كان يعمل سفائف الخوص بيده » خ 160 ، 227 ، آن حضرت بافتههاى ورق خرما را با دست خود مى بافت كه در ( خوص ) گذشت . سفك : ريختن . خواه ريختن خون باشد يا اشك يا شى ء مذاب و آن هفت بار در « نهج » آمده است در ياد شهداء صفين فرموده : « ما ضرّ اخواننا الذين سفكت دمائهم بصفّين » خ 182 ، 264 چه ضرر ديدند برادران ما كه خونشان در صفين ريخته شد و آن در « دم » گذشت . به مالك اشتر نوشته : « اياك و الدماء و سفكها . . . و اللّه سبحانه مبتدئى بالحكم بين العباد فيما تسافكوا من الدماء يوم القيامة فلا تقويّنّ سلطانك بسفك دم حرام » نامهء 53 ، 443 ، بپرهيز از خونها و ريختن آنها ، خداوند در روز قيامت اوّل دربارهء مردمى كه خونهاى يكديگر را ريختهاند داورى خواهد كرد حكومت خويش را با ريختن